X
تبلیغات
love crime


love crime

هی کافه چی... روی میزها شعربنویس..اینجا طعم دلتنگی ها ازقهوه هم تلخ تراست.....


نه دیگر محال است تو را از دست بدهم ، قید همه را به خاطر تو میزنم
قلبم را تا ابد به تو میدهم ، تو تنها مال منی ، این را به همه نشان میدهم!
مگر میشود بی تو بود ، آنگاه که تویی تنها بهانه برای بودنم!
وقتی که بودنم بسته به بودن تو است ، این لحظه هم منتظر آمدن تو است ، لحظه ای که بوی عطر تو می آید از آنجایی که میبینمت تا آنجایی که به انتظارت نشسته ام
چیزی دیگر نمانده تا رسیدن به آرزوها ، تا رسیدن به تویی که همیشه آرزوی زندگی ام بوده ای
هر که می آید به سراغم ، سراغ تو را از آن میگیرم ، هر که مرا نگاه میکند ، با نگاهم به دنبال تو میگردم …
و من چگونه به دیگران بگویم عاشق کسی دیگرم ، تنها دلیل زنده بودنم کسی است که همیشه بهانه ایست برای دلخوشی هایم…
خیالت راحت از اینکه هیچگاه تنهایت نمیگذارم ، دلهره ای نداشته باش از اینکه اینجا تو را جا بگذارم ، که غیر از این خودم جا میمانم و دنیا تمام میشود ، همه اینها تبدیل به یک قصه ی بی فرجام میشود!
ای تو که با نگاهت میتابی بر من و قلبم جوانه میزند ، و آن لحظه حرفهای عاشقانه میزند ، و این من و این احساسات من ، برای تویی که همیشه میمانی در دلم !
نه دیگر محال است تو را از یاد ببرم ، همه را فراموش میکنم و تو را با خود میبرم ،
تا هم خودت و هم یادت همیشه با من باشند، تا اگر لحظه ای در کنارم نبودی با یادت زنده باشم
ای تو که با احساساتم دیوانه میشوی ، تو هم اینجاست که هم احساس با من میشوی ، و آخر هم دلت با دلم و خودت با خودم  همه با هم یکی میشویم!

نوشته شده در دوشنبه یازدهم فروردین 1393| ساعت 21:54| توسط bahar| |

تمام حرفهایم....                                                                                                                          همانهایی هستند که....                                                                                                               نوشته نمی شوند!                                                                                                                      همان سه نقطه های بیچاره...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم فروردین 1393| ساعت 21:44| توسط bahar| |
دوســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم

نوشته شده در جمعه هشتم فروردین 1393| ساعت 11:9| توسط bahar| |

دخترم امروز برای تو می نویسم: سالها بعد اگر به دنیا آمدی و بزرگ شدی ؛قد کشیدی و خانوم شدی دلم میخواهد تورا از همه پسرهای همسایه دور کنم. دلم می خواهد نگذارم از خانه بیرون بروی. دلم می خواهد رنگ آفتاب را فقط در حیاط خانه ببینی! دخترم می دانم از من متنفر می شوی؛ می دانم مرا بدترین مادر دنیا می دانی! می دانم..خوب می دانم!! اما دخترم اگر بدانی چه بر سر مادرت آمد و چگونه دلش شکست و آرزوهایش تباه شد از مادر گله نمی کنی!! دخترم؛وقتی سنت درگیر احساس است و منطق نمی شناسد عاشق می شوی!! دختر نازنینم؛عاشقی درد دارد!! این روزها که می نویسم هنوز دختری هستم پر از آرزو؛ دختری که روزی مادر می شود؛ مادر تو.. بمیرد مادر و درد آن روزهایت را نبیند!!!دخترم امروز برای تو می نویسم: سالها بعد اگر به دنیا آمدی و بزرگ شدی ؛قد کشیدی و خانوم شدی دلم میخواهد تورا از همه پسرهای همسایه دور کنم. دلم می خواهد نگذارم از خانه بیرون بروی. دلم می خواهد رنگ آفتاب را فقط در حیاط خانه ببینی! دخترم می دانم از من متنفر می شوی؛ می دانم مرا بدترین مادر دنیا می دانی! می دانم..خوب می دانم!! اما دخترم اگر بدانی چه بر سر مادرت آمد و چگونه دلش شکست و آرزوهایش تباه شد از مادر گله نمی کنی!! دخترم؛وقتی سنت درگیر احساس است و منطق نمی شناسد عاشق می شوی!! دختر نازنینم؛عاشقی درد دارد!! این روزها که می نویسم هنوز دختری هستم پر از آرزو؛ دختری که روزی مادر می شود؛ مادر تو.. بمیرد مادر و درد آن روزهایت را نبیند!!!

نوشته شده در یکشنبه سوم فروردین 1393| ساعت 20:29| توسط bahar| |


اפســـآس مے کنــــــم

وقتـــے مـــے نویســـم

פֿבآ چشمهـــآیش رآ مـــے گیـــرב...

وقتـــے مـــے פֿـــــوآنــــم

گوشهـــآیش رآ...

صـــاבقـــآنـــہ بگــــویــــم،

فکــــر مـــے کنـــم

פֿــــבآ هــــم از ســـاבگـــے مـــن

و פـــرفهـــآے تکـــرآرے ام

פֿستـــہ شــــבه استـــ


نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392| ساعت 20:14| توسط bahar| |

همیشـــه نمـــے شود خود را زد به بـــے خیـــالـــے و گفــــت :

تنهــــا آمده ام ؛ تنهـــا مـــیروم …

یڪــ وقـــت هــایـــے !

شایـــد حتـــــے براے ساعتـــے یا دقیــقه اے ؛

ڪــم مــی آورے …

دل وامانـــده ات یــڪــ نفـــر را مـــــے خواهــد !

ڪـــــﮧ تـــا بینهـــــ ـایـــتـــ

عاشقانهـ دوستـــَش  بدارے … و دوستـــَت بدارد !!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392| ساعت 20:13| توسط bahar| |


نمی دانم کدام را راضی کنم

دلی که می خواهد عاشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق شود؟

یا عقلی که می خواهد عاقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل بماند؟

باید گاهی اوقات کرکرۀ خواستن ها را پایین کشید و دل را حبس کرد

بازار عاشقی تعطیل ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392| ساعت 20:11| توسط bahar| |

 آدمهای خوب از یاد نمیرن،


از دل نمیرن،


از ذهن نمیرن !


ولی زودتر از اینکه فکرش
رو
بکنی از پیشت میرن !


خیلی زود دیر میشه


قدر همدیگرو بیشتر بدونیم...


نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392| ساعت 20:8| توسط bahar| |

دلم برایت تنگ است

شاهدم نیز گوشی تلفنی است که

بارها و بارها در دست گرفته ام

و تک تک شماره هایت را با تمانینه بر رو ی صفحه لمس نموده ام

اما همیشه شماره آخر را نتوانستم بگیرم

نمی دانم چرا؟!

مثل همیشه دلتنگ و بی قرارت هستم

مثل همیشه مشتاق و عاشقت هستم

نمی دانم کجایی؟!

چه می کنی؟!

اما می دانم که چه باشی چه نباشی

همیشه عــــــاشقت می مانم

از من دوری اما

هیچ گاه یادت نگذاشت تا دوریت برایم پایدار باشد

شاید ندانی هر شب این رویای توست که

مرا به خواب دعوت می کند

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392| ساعت 19:55| توسط bahar| |

از تمــــــام دنیا

یــک نفر هســت

نمی خــواهم برایم بمــیرد

می خــواهم برایــم زندگــی کند . . . !!

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392| ساعت 12:54| توسط bahar| |


لــــــــحظه های ســــکوتم

پـــــر هیاهــــــــــو ترین دقــــایق زندگیم هستند
مــــــمـلو از آنــــــچـــه

مــــی خواهم بـــــــــــــــگویم

و

نــــــــــــمی گـــــویم...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392| ساعت 12:38| توسط bahar| |

                                    شکستن غرورش ،

 

                   لحظه های شکستنش در تنهایی و لحظه های بی قراریش.

 

                                              واگر یادمان برود !

 

                            در جایی دیگر سرنوشت یادمان خواهد آورد ،

 

                              واین بار ما خود فراموش خواهیم شد !!!


نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392| ساعت 12:26| توسط bahar| |

زمانیکه خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شدند


بدان که دوران پیریت اغاز شده است . . .


نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1392| ساعت 22:7| توسط bahar| |

گـــــاهـــــی وقـــــتــــا مــــجـــــبـــــوری احـــــمــــق باشـــی !

                    روی کاغذ مـــــــیــــــــــنــــــــویــــــســـــــــــم

                                          دســـــتــــــهـــــــای تـــــــــــــــــو . . .

                                                 و روی آن دســــت مــــــــــیــــــــــــــکـــــــشـــــــــــم . . . !

! !

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1392| ساعت 22:0| توسط bahar| |

کاش ... کاش همان کودکی بودم که حرفهایش را از نگاهش میتوان خواند ...

اما اکنون اگر فریاد هم بزنم کسی نمی شنود

دلخوش کرده ام که سکوت کرده ام ...

سکوت پر بهتر از فریاد توخالیست !!!

دنیا راببین ... بچه بودیم از آسمان باران می آمد ،

بزرگ شده ام از چشمهایمان می آید ...

بچه بودیم درد دل را با هزار ناله می گفتیم ، همه می فهمیدند ...

بزرگ شده ایم ، درد دل را به صد زبان می گوییم ،

ولی هیچ کس نمیفهمد........

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1392| ساعت 21:54| توسط bahar| |

✖ ذِهنـَـمـ پـُـر اَز تو ، خــآلے از ديگـَـرآن اَستـــ ...✖

✖  امــآ ✖

 ✖ کِـنآرَمـ خــآلے اَز تو ، پُــر از ديگـَـرآن اَستـــ ...✖

نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1392| ساعت 17:19| توسط bahar| |

دیگه عاشق کسی نیستم


خسته نیستم


شکسته نیستم


دل تنگ نیستم


منتظر نیستم


پشیمون نیستم


نا امید نیستم


ولی اگه قرار باشه هیچکدوم اینا نباشم.. پس دست بردار انتقام نیستم

نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1392| ساعت 17:6| توسط bahar| |


این روزها جای خالی ” تـو ” را با عروسکی پر می کنم

همانند توست مرا ” دوست ندارد "

احساس ندارد !

اما هر چه هست ” دل شـکـســتـن ” بلد نیست

نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1392| ساعت 18:32| توسط bahar| |

484813hos0os8tjh.gif484813hos0os8tjh.gif484813hos0os8tjh.gif

بــَـرآےِ خـودتــ زنـدڪًے ڪـُن و لـِذتـــ ببـــر ...!

بــہ جَـهـنــم ڪـہ رفـتـــــ ...!

بـے لـیــآقـتــــ بــود ...!

484813hos0os8tjh.gifڪَسے ڪہ تـــو رآ دوستـــ دآشتـہ بـآشـَد ...484813hos0os8tjh.gif

بـآ تـــو میـمــآنَــد ...

بــَـرآےِ داشتـنَـتــــ مـےجَـنـگـد ...

امــآ اڪًـر دوستـــ نَــدآشتــہ بـآشـد ...

بــہ هــَـر بـَـهـــآنــﮧاے میــروَد ...!

رفـتــــــ ؟!

بــہ בَرڪــ ...!

484813hos0os8tjh.gif484813hos0os8tjh.gif484813hos0os8tjh.gif

نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1392| ساعت 18:22| توسط bahar| |


خیلی زود می‌فهمی،

همه‌چیز را در آغوشِ من جا گذاشتی!


مثلِ مسافری که تمامِ زندگی‌ اش را،


در یک ایستگاهِ بینِ راهی،


جا می‌گذا
رد!

نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1392| ساعت 17:58| توسط bahar| |

نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1392| ساعت 16:30| توسط bahar| |

امشب یه جور ناجوری دلم گرفته

یه جوری که انگار

هیچ چیز و هیچ کس نمیتونه آرومش کنه

خیلی سخته با خاطراتت گلاویز بشی و دستت به هیچکدوم نرسه

خدایا چه شبای تلخی دارررم!!!!!!!

کاش وقتی یکی میرفت فقط خودش نمیرفت

یادش میرفت خاطراتش میرفت عشقش میرفت بوی خوبش میرفت قاب عکسش میرفت یادگاریاشم میرفت

اونوقت دیگه دلیلی واسه دلتنگی نبود

خدایا امشب از خیلی چیزا دلگیرم

از خیلی روزای زندگیم که ندادی از خیلی از روزای زندگیم که کم دادی و از خیلی روزای زندگیم که زود گرفتی

واااای که چه طناب سفتیه این خاطره ها وقتی دور گلوم میپیچه و میخواد با 1 بغض خفم کنه 

چشام میسوزه ...میخوام انگشتامو فرو کنم تو چشمم این سد اگه جاری بشه همه چیزو آب میبره

خدایاااااااااا دلم هوای تازه میخواد دلم 1 نور قشنگ میخواد نمیخوام از آیندم باشه نمیخوام واسه حالام باشه

منو ببر به گذشته...!میشه؟1هوای تازه ازونجا میخوام 1نور قشنگ ازون روزا میخوام 1 تکرار پرحجم ازون لحظه ها

یعنی میشه؟؟چرا ساکتی خدا....دلم گذشته میخواد ...با تموم اشتباهام ...میتونی بهم بدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1391| ساعت 12:56| توسط bahar| |

آدمها را دوست دارم ، همانهایی که بدی


هیچکس راباورندارند


همانهایی که برای همه لبخند دارند


همانهایی که بوی ناب انسانیت میدهند



و من باور دارم که تو از همانهایی

نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1391| ساعت 2:20| توسط bahar| |
  آتش زدن به یک " سرنوشت " ، کبریت نمی خواهد که ...!

" پـــا " می خواهد ؛ که لگد بزنی به همه ی دارایی یک نفر و بـــــــــروی ......

این روز ها ، لـگــد پـرانی ها زیاد شده .

نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1391| ساعت 2:9| توسط bahar| |
عکس عاشقانه94.jpg

با چراغی همه جا گشتم و گشتم و در شهر

 هیچکس

 به مانند تو نشد..

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391| ساعت 22:26| توسط bahar| |
تقدیم به تو که بهترینی

یعنی میشه که ما دوتا یه روزی بهم برسیم؟
مهم فقط رسیدن حتی اگه کم برسیم
یعنی میشه خوشی بیاد دور ما توری بکشه؟
به ارزوهاش برسه هر کی که دوری بکشه؟
یعنی میشه شب بشینم دست روی موهات بکشم؟

نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391| ساعت 21:14| توسط bahar| |

قالب ساز pinkthem